خیابان های کاغذی
دست نوشته های فرانک دهقانی
رویــای تار طــــرح لبخـــند لبـــم با خــنده ها بیـگانه شد پیـــله های شعر در سوگ تنت پــروانه شد یـــــاد دارم کهکشــــانی ساختم با شکوه ها ماه از نجوای دل با آسمان، بی خــــانه شد چـــشم من هرجا سرابی دیـد سیرابش نکرد اشک روی گـونه هایم از عطش دردانه شد بغض چون آوار یکــجا برگلوی تنگ ریخت سایبـانِ خستگــی ها خــانه ای ویــرانه شد قامت رعـنای یـادت پرســه زد در خاطـــرم مرگ در رویــای تــارم هیـبتی مــردانه شد رد پـایـت دفــن شد در کوچـــه های انتــظار یاد داری؟ عشق هم از رفتنت دیــوانه شد! دود شـد عهدت میـان شعـلــه های دفتــــرم سایه هامان روی دیوار غــزل افسـانه شد فرانک دهقانی شهریور ۹۰ از رویا خسته ام... گفتم روزها را آرام تر ورق می زنم شاید گوشه ای از رویاهای کاغذیم آمدنت را علامت زده باشی... گفتی تحمل کن و من "تاب" آوردم انگار بازی را بلد نبودم؛ خدا مرا انداخت درست از چشمهای تو! نمیدانستم هنوز از کودکی ها ترانه میخوانی وگرنه وقتی چوپان قصه هایم نبود این سیاه گله را به دستانت نمیدادم تا گرگ باشی؛ راستی چشم های من که میشی نبود! امروز میان همین جمله ها نشسته ای نفس بکش! من از رویا خسته ام بگذار آسمان هر چه می خواهد به زمین بیاید؛ اینجا گرد است باز هم به من می رسی. فرانک دهقانی مرداد 90 فریاد نه! مرداد آنقدرها که میگویند گرم نیست؛ فقط هر روز دردِ تیر را فریاد میکشد هی داد میکشد ... فرانک دهقانی مرداد ۹۰ خشکسالی دیگر نیستی تا بخوانی نبض روزانه ام را مدادهای شکسته ام را شعر کنی و برای سرک کشیدنم از قامت احساست دیوار بسازی... در این غم زنده داری گیسوی احوال مرا به انتظار گره ای زده اند که چشمانش به خواب رفته و میترسم همین شبها کور شود! ببین امروز که چتری بر نگاهم نیست چگونه از بام خاطرات تنهایی چکه میکند و هیچ کس نمی پرسد در این خشکسالی کی باران بارید... فرانک دهقانی تیر ۹۰ یک سلام دستم را تکان میدهم سـُر میخورد از میان آرزوهای بافته ام صدایی که گرمایش عرق نشاند بر زمستان باورم. خاکستری های امروز را به آسمان دهم چه میماند جز شبی که تارش راجیرجیرک ها میبافند و پودش را تیک تاک های بیداری؛ نمیدانم دیوار غرور را از چه ساخته اند که هرچه سرک میکشم کوتاه تر میشوم! حنجره این سکوت را میشکافم و به بغضی میرسم که درد را فریاد کشید. حال می دانم خداحافظی هم غریب است وقتی وجودت زنجیر بر گردن نگاهیست که تا چشمهایت یک سلام فاصله داشت. فرانک دهقانی اردیبهشت 90 خانه تکانی عصری سرد در انتظار خداحافظی و برگهایی که میریزند بر آرزوهای سالانه ام؛ خانه خالیست! غبارها را تکانده ام بهار که آمد می گویم: نگاه تو خانه را تکان داد... فرانک دهقانی اسفند 89 "Mind Strings" Hands are going to be frozen, eyes to be tight. Winter slaps cruelly and silky sky is still proud of the sun's presence. Ghosts come out of faces' caves for embracing the cold weather. Perplexed in the wind's hug, burning tears dance in sky calmly after touching my blazing skin, like the routine vanishing of the dear happiness… Beyond the desire of kissing the inspiration, this world is kept by pedestals, made of crystal thorns. While I'm walking on the vague valleys, the earth moves and I see the attachment of my fingers to the surface of motion. So, in these starving moments I have to believe that not any imagination, but the thought of being imagined will make me safe. Long meters and short steps, lonely in a dumb jungle of mind strings… I'm in the chain of a feeling that defines me and my loneliest unseen inside. There's a shadow, so light is around. I go forward to touch the palm of calmness, then feeling the hands of an everlasting invisibility ripen tears again… I need a place in the very far south of that icy eyesight to be warm, to be enchanted by living in distant dreams. However, every day hours whisper that how terrible is to write, and know to stay unread in those shiny eyes that have given birth to a delightful beginning! Written By: Faranak Dehghani March, 2011 Faces Waves were moving gently and I was in a boat, dating with the memories inside myself. I was moving through the ocean of dearest dreams and all hands were dusty to wash the soft skin of a glassy face, maybe a blinking hope's … men were blossomless, being older than ever in the youth of thoughts; sound of silence makes my steps to go forward till the alarm sent me away of a world of mine… again breathing in the real hours and the face of a clock limited to just 12 borrowed numbers... Summer ended up and the beautiful gloomy fall is walking on the Broadway. Words are fresh leaves in my mind which are going to fell down after the first weak sneeze, not being attached to the branches of my feeling anymore. The stub is still on the ground and I want to sit in the sky while I'm afraid of height! Books are sitting around me; asking me to read them face by face, though I like to be read myself... everybody needs inspiration, giving birth to the imagination indeed. And again beyond the meaning of words, when everything comes to the end, the shadow of a flickering cold hope makes me warm, alive to walk on the way I am. By: Faranak Dehghani November, 2010 "Sometimes the last person on earth you want to be with is the one person you can't be without". Jane Austin (From Pride and Prejudice) وای بر من ... نوبـــــــهار غزلم رفت، ببین ... پاییزم! که ورق پاره ی شعرم به هوا میریزم باز انـگار هوا سرد و زمین نمناک اسـت وای بر من که در این حال و هوا بی چیزم کــــاش این بار نهال دل تو سبز شود من که از بذر غمت تا به گلو لبریزم اشکی از شمع چکید و خبری داد به من گفت جــــــــــای قدم نم زده ات گل ریزم کفتری داد کشید از سر احساس جنون خواهشی کرد که از بام دلت برخیزم آن شب تـــــار که از داغ دلم آب شدم فرصتی بود که از حال عطش بُگریزم این همه خواندم و گفتم ولی ازعشق نپرس! حتم دارم که بـــــــرای دل تـــــــــو ناچیزم . فرانک دهقانی شهریور ۸۹
| Design By : Night Skin |



